|
همی برد هر سو برانوش را |
|
بدو داشـتـی در سخـن گوش را |
|
یکی رود بد پهن در شوشتر |
|
که ماهی نکردی بـرو بـر گذر |
|
برانوش را گفت گر هندسی |
|
پلی ساز آنـجا چنان چون رسی |
|
که ما بازگردیم و آن پل به جای |
|
بـمـانـد به دانـایـی رهـنـمای |
|
به رش کرده بالای این پل هزار |
|
بـخـواهـی ز گـنـج آنـچـه آید به کار |
|
تو از دانشی فیلسوفان روم |
|
فراز آر چندی بران مرز و بوم |
|
چو این پل برآید سوی خان خویش |
|
برو تازیان باش مهمان خویش |
|
ابا شادمانی و با ایمنی |
|
ز بد دور وز دست اهــریـمـنـی |
|
به تدبیر آن پل باستاد مرد |
|
فراز آوریدش بران کارکرد |
|
بپردخت شاپور گنجی بران |
|
که زان باشد آسانی مردمان |
|
چو شد شه برانوش کرد آن تمام |
|
پلی کرد بالا هزارانش گام |
|
چو شد پل تمام او ز ششتر برفت |
|
سوی خان خود روی بنهاد تفت |